تبليغاتX
بدون شرح

زندگی یعنی مسیری رو به آب

زندگی یعنی نه بیداری نه خواب

زندگی یعنی سرای امتحان

زندگی یعنی در آن عاشق بمان

زندگی یعنی کمی و کاستی

زندگی یعنی دروغ و راستی

زندگی یعنی صفا، مهر و وفا

زندگی  یعنی ستم، جور و جفا

زندگی یعنی سفر،راهی دراز

زندگی یعنی جهانی رمزدار

زندگی یعنی مهی در پشت ابر

زندگی یعنی بلا و درد و صبر

زندگی یعنی دو روزی میهمان

زندگی یعنی فریب میزبان

زندگی  یعنی ...

نوشته شده توسط MRS در یکشنبه بیستم مرداد 1387 ساعت 21:0 | لینک ثابت |

آری ما غنچه یک خوابیم

غنچه خواب ؟ ایا می شکفیم ؟

یک روزی بی جنبش برگ

اینجا ؟

نی در دره مرگ

تاریکی تنهایی

نی خلوت زیبایی

به تماشا چه کسی می اید چه کسی ما را می بوید
...
و به بادی پرپر ...؟
...
و فرودی دیگر ؟
...

نوشته شده توسط MRS در یکشنبه بیستم مرداد 1387 ساعت 20:38 | لینک ثابت |
  تاب می خورم 
 تاب می خورم
 می روم به سوی مهر
 می روم به سوی ماه
در کجا به دست کیست
بند گاهواره ام ؟
برگهای زرد
 برگهای زرد
 روی راهی از ازل کشیده تا ابد
مثل چشم های منتظر نگاه میکنند
 در نگاهشان چگونه بنگرم
چگونه ننگرم ؟
از میانشان چگونه بگذرم
 چگونه نگذرم ؟
بسته راه چاره ام
 از درون اینه
 چهرهای شکسته خسته 
 بانگ می زند که
وقت رفتن است
 چهره ای شکسته خسته
 از برون جواب می دهد
نوبت من است؟
من در انتظار یک شایاره ام
 حرفهای خویش را
 از تمام مردم جهان نهفته ام
 با درخت و چاه و چشمه هم نگفته ام
مثل قصه شنیده آه
نشنود کسی دوباره ام
ای که بعد من درون گاهواره ات
سالهای سال
می روی به سوی مهر
می روی به سوی ماه
یک درنگ
یک نگاه
روی راهی از ازل کشیده تا ابد
 در میان برگهای زرد
می تپد به یاد تو هنوز
قلب پاره پاره ام

 

نوشته شده توسط MRS در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 ساعت 8:55 | لینک ثابت |

عاشقان عیدتان مبارکشبى سنگين همه هستى را پوشيده، ومكه را سكوتى خرد كننده در ميان گرفته بود هيچ صدايى به گوش نمى رسيد مگر صداى نفسهاى شب، آميخته با همهمه نماز و نيايش كه از آن (بيت عتيق) بر مى خاست .

ماه روى پنهان كرده واز ديده ها غايب شده بود، بركرانه آسمان تيره تار تنها سوسوى كم فروغ ستاره اى به چشم مى آمد كه هر دم كوههاى سربه فلك كشيده مكه مى توانست پرده اى به آن آويزد، كوههايى از سنگ برهنه كه به سان كوچه هايى سركش از ظلمتهاى فشرده دست به دست هم سپرده ،گردن فرازى مى كرد .

دنيا به خواب رفته بود غافل از آن مرد هاشمى كه اينك به غار پناه برده بود ودر آنجا غرق درياى تاملات خود در آن ظلمت فراگستر وسنگين پرتوى از نور حق مى جست ودر خلوت آن غار همدمى با پرتوى هدايت و راحت وآسايش يقين را مى پوييد .

آن سوى ديگر، نه چندان دور از حراء شهر مكه خفته بود با خاطره روزگاران مجد و عظمت ئينى كه بت پرستى كور طومار آن رادر هم پيچييده بود و هر از گاهى لرزه انديشه بيدارى بر تن اين شهر مى افتاد والبته ديرى نمى پاييد كه در زير بار سنگين كابوسى كه همه هستى اش رادر بر گرفته بود آرام مى شد .

شهر براى آن مرد تنها كه در غار حرا با خود خلوت گزيده بود اهميتى باور نداشت وتنها او را مى ديد كه خود را ازشلوغى مكه كنار مى كشيد .

شب در خود فررفته بود، پيش از آنكه سپيده دم بدمد وپرتو نخستين خويش را بر قله ها، دامنه ها و دره ها بتاباند،ظلمت فراگستر را به روشنى بدل سازد ،با نخستين فروغ سپيده كه دل سياهى آن شب را شكافت وحى خطاب آسمانى ?بخوان? بدو رسيد .

اقرا اقرا باسم ربك الذى خلق خلق الانسان من علق

هيچ دلى راه به جايى نداشت  هيچ كجا شور شكفتن نبود
ثانيه ها خسته وبى حوصله حادثه اى لايق گفتن نبود
باغ تهى بود زپروانه ها  خانه اى آواز قنارى نداشت
جنگل احساس زمين بى درخت چشمه اى جوشنده جارى نداشت
ز دل تاريكى بى انتها گرگ شقاوت به كمين خفته بود
تا كه يكى مرد برفراشت قد تند فرود آمد از شيب كوه
از لبش آواز خدايى چكيد خواند به آواز عجب با شكوه
آى منم مژده رسان خدا  آمده ام كار مسيحا كنم
آمده ام از دل ديوار شب بنجره أي رو به خدا وا كنم

شعر ازتقى متقى

نوشته شده توسط MRS در سه شنبه هشتم مرداد 1387 ساعت 21:11 | لینک ثابت |
سلام ..........

امروز مطلبي از خودم ندارم ولي يه مطلب از يه دوست خيلي عزيزه كه البته تو وبش نوشته و

من ديدم كه خالي از لطف نيست كه شما هم اين مطلبو بخونيد............

البته اين توضيح رو هم بدم كه اين دوست خوبم دست نوشتنشون فوق العاده است وتازه شروع به کار

کرده ...................البته مطالب دیگه ای هم نوشتن که من به انتخاب خودم این مطلبو انتخاب کردم

در آورده اند كه

قشنگ الدوله را پسري بود هوتن نام و چندان كريه المنظر و قرتي مشرب كه او را صنعتي نبود جز علافي(1) و بي عاري و او را معاشراني بود بس علاف تر و الدنگ تر(2) او را جز بر شمار گاوان و خران پدر فخري نبود و چندان به گاوان و خران پدر غره گشته بودي كه از هر هنري خود را بي نياز پنداريده بود!

هوتن را با رفيقان عهدي بود تا ايام در طريق مد گذرانند و خود را چنان آرايند كه در عالم منفرد باشند و موكد از يكديگر عهد گرفته بودي تا چونان خود را ملبوس نمايند دختر كش!

روزي به بازار اندر آمدند تا تن پوش ستانند زيرك كاسبي چون بديدي جماعتي علاف و سوسول و از عالم بي خبرند مكر بكردي و آنان را بر حجره ي خود داخل گردانيد و آنچه جامه‌ي بنجل و مندرس در حجره يافت بر آنان عرضه بنمود چون پوشاك بر تن كردند يكي را پيرهن كوتاه بودي و ديگري را تنبان نخ كش و رنگ از رخ پريده و هوتن را هر دو! چون كاسب را معترض بگشتند كاسب گفتي كه مد در فرنگ چنين باشد. في الوقت كه جماعت را نامي از مد و فرنگ بر گوش رسيد هوش از سر بيرون پريد و كاسب را فراوان زه گفتي چه چنين پوشاك بر آنان عرضه بنمود!

بقيه مطلبو از تو وبش طبیبک بخونيد...........

 

 

نوشته شده توسط MRS در سه شنبه یکم مرداد 1387 ساعت 12:15 | لینک ثابت |

چه بگویم؟ سخنی نیست سخني نيست

می وزد از سر امید، نسیمی؛
لیک تا زمزمه ای ساز کند
در همه خلوت صحرا
به روش
نارونی نیست
چه بگویم؟ سخنی نیست
***
پشت درهای فرو بسته
شب از دشنه دشمنی پر
به کنج اندیشی
خاموش
نشسته ست
بام ها
 زیرفشار شب
کج،
کوچه
از آمدو رفت شب بد چشم سمج
خسته ست
***
چه بگویم ؟ سخنی نیست

در همه خلوت این شهر،آوا
جز زموشی که دراند کفنی
نیست
ونذر این ظلمت جا
جزسیا نوحه شو مرده زنی
نیست

ورنسیمی جنبد
به رهش نجوا را
نارونی نیست
چه بگویم؟
سخنی نیست...

نوشته شده توسط MRS در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 ساعت 9:38 | لینک ثابت |

 
دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است.تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود.پریشان شد
و اشفته و عصبانی ، نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.
داد زد و بد و بیراه گفت، خدا سکوت کرد. اسمان و زمین را به هم ریخت ،خدا سکوت کرد.جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت ،خدا سکوت کرد.
به پر و پای فرشته و انسان پیچید ،خدا سکوت کرد.کفر گفت وسجاده دور انداخت ،خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد ،خدا سکوتش را شکست و
گفت:"عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت، تمام روز را به بد وبیراه و جار و جنجال از دست دادی ،تنها یک روز دیگر باقیست، بیا و لا اقل این یک روز را زندگی کن."
لا به لای هق هقش گفت:اما با یک روز! با یک روز چه کار می توان کرد!؟
خدا گفت: ان کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ،گویی که هزار سال زیسته است و انکه امروزش را در نمی یابد،هزار سال هم به کارش نمی اید، و انگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت وگفت:حا لا برو و زندگی کن.او مات و مبهوت ،به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید اما میترسید حرکت کند،می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد،قدری ایستاد...بعد با خودش گفت:
وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد،بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم.
ان وقت شروع به دویدن کرد زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بوئید وچنان به وجد امد که دید می تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می تواند پا روی خورشید بگذارد. می تواند...
او در ان یک روز اسمان خراشی بنا نکرد،زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد اما...اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید.روی چمن خوابید.کفش دوزکی را تماشا کرد.
سرش را بالا گرفت و ابر ها را دید و به انهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای انها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.
او در همان یک روز اشتی کرد و خندید و سبک شد،لذت برد و سرشارشد و بخشید،عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.او همان
یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند،امروز او در گذشت،کسی که هزار سال زیسته بود

نوشته شده توسط MRS در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 ساعت 9:32 | لینک ثابت |

سلام .......سلام

اولش بگم اين پست خاصه.............. يعني براي شخص خاصي نوشتم و اميدوارم بخو ندش

( مطمئن هستم مي خوندش)

امروز يه جلسه آدم شناسي داريم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟البته خوندنه بقيه مطلب دست خودتونه

................ به نام خداوند حكيم .................. اول ......... افرادي كه اطرافتون مي بينيد به

 سه دسته تقسيم مي كنيم :

۱) دوست

۲) دوشمن

۳) .......... حتي از اسمش خوشم نمي ياد در ادامه با توضيحاتي كه مي دم خوتون جا خالي رو پر كنيد

۱) دوست : بهترين آدم روي زمين همون كسي كه شاعر در موردش مي گه....

اگر چه دل سوخته ای با تو غریبه نیستم         که با تو بغض عشق را غزل غزل گریستم
 
۲) اين افراد هم براي پيشرفت لازم و شايد حتي ضروري هم باشه
 
۳) واما شخصيت سوم كه هدف من از نوشتن اين مطلب فقط همين افراد بوده كساني که خودشونودوست نشون ميدن ولي از هزارتا دشمن بدتر هستن و..................
 
در پايان اين شعر رو مي نويسم و اميدوارم كه ...............
 
دشتها آلوده ست
در لجنزار گل لاله نخواهد رویید
در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت اید ؟
فکر نان باید کرد
و هوایی که در آن
 نفسی تازه کنیم
گل گندم خوب است
گل خوبی زیباست
ای دریغا که همه مزرعه دلها را
علف هرزه کین پوشانده ست
هیچکس فکر نکرد
که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
و همه مردم شهر
 بانگ برداشته اند
که چرا سیمان نیست
 و کسی فکر نکرد
که چرا ایمان نیست
و زمانی شده است
که به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست
اين پست حتما نظر مي خواد پس يا دتون نره .......... حتي شما دوست عزيز
نوشته شده توسط MRS در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 ساعت 10:20 | لینک ثابت |
به خانه می رفت
 با کیف
و با کلاهی که بر هوا بود
چیزی دزدیدی ؟
مادرش پرسید
 دعوا کردی باز؟
 پدرش گفت
 و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد
به دنبال آن چیز
 که در دل پنهان کرده بود
 تنها مادربزرگش دید 
........................................
 و خندیده بود

حسين پناهي

نوشته شده توسط MRS در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 ساعت 10:57 | لینک ثابت |
یک شعر تازه دارم ، شعری برای دیوار
 شعری برای بختک ، شعری برای آوار
 تا این غبار می مرد ، یک بار تا همیشه
 باید که می نوشتم ، شعری برای رگبار
این شهر واره زنده است ،‌اما بر آن مسلط
 روحی شبیه چیزی ،‌ چیزی شبیه مردار
 چیزی شبیه لعنت ،‌ چیزی شبیه نفرین
چیزی شبیه نکبت ،‌ چیزی شبیه ادبار
 در بین خواب و مرداب ، چشم و دهان گشوده است
 گمراهه های باطل ،‌بن بست های انکار
 تا مرز بی نهایت ، تصویر خستگی را
 تکرار می کنند این ،‌ ایینه های بیمار 
 ..... هوای تازه است ، در این قفس که دارد
 هر دفعه بوی تعلیق ، هر لحظه رنگ تکرار
 حسين منزوي
نوشته شده توسط MRS در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 ساعت 10:51 | لینک ثابت |